X
تبلیغات
رایتل
وب نوشته های من

سحر عزیزم تولدت مبارک!

تولدت ۷ خرداد بود ولی امتحانا اجازه نداد که به موقع بیام و تبریک بگم عزیزم.امیدوارم ۱۰۰ سال زنده باشی و موفق و پیروز باشی.

حالا داستان یکی از شب های به یاد ماندنی:

قرار شد ساعت ۸:۳۰ جلو رستوران دنیز جمع بشیم.اخه سحر(دختر خالم) تا ساعت ۸:۳۰ کلاس زبان داشت.منو مهسا(دختر خالم) ساعت ۸:۳۰ با هم رفتیم اونجا.همه اومده بودن.ما اخرین نفر بودیم.هرکس یه ساک گنده تو دستش بود و خلاصه با کارای بچه ها تابلو بود که تولد یکی از ماست.بعدش قرار شد بریم هایدا شام بخوریم.هوا  وحشتناک بادی بود و به زور لباسامونو تو تنمون نگه داشته بودیم.دریای عزیز هم که لطف کرد و یه دوشه ابه شور محبت نمود.بعد از شام نوبته کادوها رسید.کادو ها رو باز هم باز کردیم و کلی شلوغ بازی در اوردیم.خیلی خوش گذشت.این طوری بود که اون شب تبدیل شد به یکی از شب های به یاد موندنی زندگی من و احتمالا زندگی بقیه کسایی که اونجا بودن.

بازم تولدت مبارک سحر خوبم

توسط: نرگس |جمعه 12 خرداد 1385 , 22:04|  نظرات: 17