X
تبلیغات
رایتل
وب نوشته های من

۱. امتحان فیزیک :

    ۳شنبه امتحان فیزیک داشتیم. گویا قبل از شروع امتحان معلممون به بچه ها گفته بود که نمیتونن از ماشین حساب استفاده کنن.ولی من نشنیده بودم...خلاصه وسطای امتحان که من حسابی سرم تو امتحان بود متوجه شدم بچه ها دارن  از معلممون برای استفاده از ماشین اجازه میگیرن ولی اون نمیذاره.فکر کردم بچه ها میخوان از بغل دستیشون بگیرن.به خاطره همین اونم نمیذاره. خلاصه من از ماشین حساب استفاده میکردم کسی هم بهم چیزی نگفت.  تو یکی از سئوال ها به مشکل برخوردم و روی برگه ی چرک نویسم واضح و بزرگ برای مهسا (دختر خالم که هم کلاسی و هم نیمکتیم هم هست) نوشتم : برای به دست اوردن اختلاف پتانسیل دو سر خازن باید از چه فرمولی استفاده کنم؟ دورش رو هم خط پر رنگ کشیده بودم که ببینه !! خلاصه مهسا معلممون رو صدا زد که بیاد بالا سرمون و ازش سئوال بپرسه. منم اصلا حواسم به برگه چرک نویسم نبود !! معلم اومد بالا سرمون...مهسا سئوالشو پرسید.منم گفتم بپرسم شاید یه چیزی دستگیرم شد... اومدم سوال بپرسم که یهو چشم خانم معلم افتاد به ماشین حسابم !!!!!گفت تو داشتی از ماشین حساب استفاده میکردی ؟؟؟!!! منم یهو دو زاریم افتاد که نباید استفاده میکردیم. گفتم نه !!! گفت پس چرا روشنه؟! گفتم اخه خانم ماشین حساب من نوریه همیشه روشنه هیچ وقت خاموش نمیشه ... گفت پس چرا همون عددی که رو برگته رو ماشین حسابت هم هست؟ (یادم رفته بود عددشو پاک کنم) . ما رو بگو دیگه حرفمون نیومد D: . بعد معلمه گفت دیگه سعی نکن به من دروغ بگی خوب؟! منم ترجیح دادم سکوت کنم و هیچ نگفتم... بعد که رفتش تازه متوجه نوشته ی روی برگم شدم و فهمیدم که چقدر خدا رحمم کرده ...

۲.ابراهیم خلیل الله :

   ۴شنبه بود که رفتیم سینما.فیلم ابراهیم خلیل الله . با مدرسه... پیاده رفتیم تا سینما اخه مدرسه ی ما به سینما نزدیکه . یه نم نمی هم میومد . خیلی با هوا حال کردم...موقعی که میخواستیم از اینور خیابون بریم اونور خیابون بسته میشد  . بعد هم که رسیدیم سینما تو سینما اینقدر بچه ها سرو صدا میکردن که نتونستم درست نگاه کنم . من ترجیح میدم موقعی که فیلم میبینم تو سکوت ببینم... خلاصه بهتون بگم که به نظر من یه جورایی به شخصیت بزرگ ابراهیم خلیل الله توی این فیلم توهین شده بود...شخصیت حضرت ابراهیم برای دوران جوونیش افتضاح گریم شده بود و به جای صورت پیغمبرا صورتش بیشتر به جنایت کارا میخورد.ولی گریم دوران پیریش بد نبود.برای شخصیت اسماعیل ۱۲-۱۳ ساله هم حسام نواب صفوی رو انتخاب کرده بودن ...

موقعی که حضرت ابراهیم میخواست با ساره ازدواج کنه همه شروع کردن به دست و شوت زدن.بچه ها هم به من گفتب کل بزن... ما هم به افخار بچه ها یه کلی نواختیم ...

اتفاقات دیگه ای هم افتاد که نمیگم...فقط بگم که از کارمندایه سینما دوری کنین به نفعتونه...

۳.زنگ ورزش:

    ۵ شنبه زنگ اخر ورزش داشتیم ولی مربیمون نیومد...خلاصه خودمون رفتیم تو حیاط و بدمینتون بازی کردیم ... چشمتون روزه بد نبینه ... توپ جدید و خوشگلی رو که شب قبلش خریده بودم فرستادم بالا پشت بوم ...

۴.قبرسون :

   امروز که جمعه است با اطهر و بابام رفتیم قبرسون سر قبر بابا بزرگم (بابایه بابام) و عمه و عمویه بابام.پیش هم دفنشون کردن... نوشته های سنگ قبرشون پاک شده بود ... رفتیم از اول رنگشون کردیم... من و اطهر سنگ قبر بابا بزرگ رو رنگ کردیم ولی تموم نشد ... بابام هم سنگ قبر عمه و عموش رو رنگ کرد و تمام هم کرد !!! ولی چه رنگ کردنی... 

خوب دیگه چیزی یادم نمیاد برای پر حرفی... این دفعه خیلی حرف زدم ببخشید . خوب دیگه به قول بعضی ها خوش باشین و سلامت ...

توسط: نرگس |جمعه 26 آبان 1385 , 22:27|  نظرات: 22