X
تبلیغات
رایتل
وب نوشته های من

روز جمعه...

رفت...

هنوز هم برنگشته...

دلم براش تنگ شده...خیلی!!

باورم نمی شه که رفته...هنوز حضورشو حس می کنم...یا حد اقل منتظرم که برگرده...

شاید به اخر این پست که برسین خندتون بگیره...ولی اصلا خنده دار نیست...اون دیگه شده بود مثل یکی از اعضای خونوادمون...هیچ کس فکر نمی کرد هم جنس ما نیست...همه باهاش مثل یه ادم معمولی رفتار می کردن...همه دوسش داشتن...باهاش حرف می زدن و اونم حرفاشونو می فهمید!!!

خیلی دوسش داشتیم...هممون!!! حالا هم هممون دل تنگش هستیم و از خدا می خوایم که برگرده...

هروقت یه چیزی می خورم منتظرم یه صدا حواسم رو به خودش جمع کنه و بهم بگه که اونم از اون چیز میخواد.صبح ها منتظرم با یه صدای اشنا از خواب بیدار شم ... وقتی که میرم پایین منتظرم یکی بدو بیاد طرفم...وقتی صبحونه می خورم یه صدای ظریف قشنگ بهم بگه که اونم گشنشه و منتظر بوده که برم پایین بهش غذا بدم...

حالا اصلا غذا گیرش میاد؟!

اصلا زنده است؟

چرا آنای من رفت؟ چرا طوطیه خوشگلم ولم کرد رفت؟ مگه منو دوست نداشت؟مگه نمی دونست که من دوسش دارم؟

طوطیه نازم

این اخرین عکسیه که ازش گرفتم...همون موقع که تو حیاط بود.در قفسش رو باز کرده بود اومده بود بیرون.رفته بود بالا روی میله های پارکینگ نشسته بود.باهاش هم که حرف می زدم جواب می داد.یه دو ساعتی تو حیاط بود.منتظر بودیم که خودش بره تو قفسش.من مطمئنم که خودش می رفت تو قفسش...به بابام گفتم بیا تو از تو پنجره نگاش کن.بهش گفتم اگه تو باشی وقتی می خواد بره تو قفسش فرار می کنه می ره...ولی به حرفم گوش نداد.آخرش هم همون شد که من گفته بودم...

همش تقصیر بابام بود.در قفسش رو بدون قفل ول کرده بود.قبلا هم این اتفاق افتاده بود ولی خودش برگشته بود تو قفسش.ولی این دفعه...رفت...برای همیشه...

دعا کنین برگرده...

توسط: نرگس |یکشنبه 2 اردیبهشت 1386 , 20:00|  نظرات: 12