X
تبلیغات
رایتل
وب نوشته های من

امروز بعد از مدت ها تابلو نقاشیمو آوردم و شروع کردم دستکاری کردن. خیلی دلم هوای نقاشی کرده بود . ولی حیف ! هم رنگام خشک شده بود و هم پایه نداشتم به خاطر همین سریع خسته شدم ! هر وقت هم اسم پایه یا یه بسته رنگ جدید میارم می گن تو که سالی یه بار بیشتر نمی خوای بری سراغ تابلوت خوب همین کارم نکن . ما جایه خودمون رو هم نداریم چه برسه جایه پایه برای تو !

دوست دارم زودتر بریم شیراز تو خونه ی خودمون. تا هم از این در به دری و خونه به دوشی و اسباب کشی راحت بشیم و هم دیگه اتاقم بزرگ و راحت باشه و مطمئن باشم که کاملا مال خودمه و هر کاری دلم بخواد می تونم سرش بیارم ...

ولی نه ! از یه طرف هم دوست ندارم برم . آخه دوستام چی می شن ؟ تازه زیاد هم از خود شیراز خوشم نمی اد ! یه جورایی اونجا دلم می گیره... هواش برای مسافرت یکی دو روزه بد نیست ولی نمی تونم فکرشو بکنم که برای همیشه اونجا زندگی کنیم !

بابام که بازنشست بشه یا می ریم اونجا یا خونه اونجامون رو می فروشیم یکی اینجا می خریم که فکر نمی کنم با این تورم قیمت خونه تو بوشهر چیزی که دلمون می خواد گیرمون بیاد . اونم ما که اصلا گروه خونیمون به خونه آپارتمانی نمی خوره و تو بوشهر هم خونه های حیاط داری که باقی مونده یا کلنگیه و فقط زمینش ارزش داره یا صاحبش ساخته برای خودش که توش زندگی کنه !

اصلا چرا من یهو پریدم تو بحث خونه ؟ از بس دلم گرفته و حوصلم سر رفته ...

دیگه تنبلی و علافی بسه . امروز رفتم تو سایت سازمان سنجش که ببینم چه درسایی تو کنکور میاد . می خوام از فردا سعی کنم درس بخونم... یه برنامه ریزی درست و حسابی لازم دارم . هرکی یه برنامه ریز عالی تو بوشهر سراغ داره (که مطمئنم نیست) به من اطلاع بده ...

میخوام یه جوری برنامه ریزی کنم که هم درس بخونم هم از تابستونم استفاده کنم .

مثلا هم برم منبتم رو ادامه بدم هم برم کلاس نقاشی . با صبا و بقیه دوستام برنامه ریختیم بریم کلاس خیاطی . نمیدونم کدومشو انتخاب کنم . وقتم کمه . اگه شد همه رو جا می دم تو برنامم ...

دیگه چی می خواستم بگم ؟!

ها ! دلم یه کتاب رمان درست و حسابی می خواد ...

 

اونروز با مهسا رفتیم دریا . فکر کنم ۲ شنبه بود ... یه چیزی تو دریا دیدم که سابقه نداشت ! تو آب پر بود از یه جونورایی که شبیه عروس دریایی بودن ولی مهسا می گفت اسمشون یه چیز دیگست . یادش هم نمیومد چیه ! خیلی وحشتناک بود ! دستتو که می کردی زیر آب و بالا می اوردی تو دستت حد اقل ۳ تا از این جونورا بود !  یه دنباله های تار مانند درازی هم داشتن که زیر آب هی مثل تار عنکبوت می خورد به پامون . مهسا دیگه نزدیک بود بالا بیاره . رفت تو ساحل نشست . منم دیگه داشت از اون وضعیت بدم میومد به خاطر همین زود از اب بیرون اومدم . تا حالا ندیده بودن از اینا این همه تو یه منطقه باشه ! خیلی دلم می خواست دلیلشو بدونم . شاید به سیلی که این چند روز داره میاد ربط داشته باشه !!

شبیه عروس دریایی بودن ولی بدنشون سفت و تو پر بود . من همیشه فکر می کردم عروس دریایی بدن کیسه ای و تو خالی داره به خاطر همین احتمال می دم عروس دریایی نبوده باشه !

راستی داداشم هم اومد ! اذیت ها دوباره شروع شد ! مثل زلزله می مونه ! می خوام یه کتاب بنویسم در مورد روزایی که این اینجاست اسمش رو هم بذارم زلزله ای بر آرامش !

متاسفانه درسش دیگه تمومه تقریبا و می خواد بیاد بمونه ... هم دلم براش تنگ می شه هم تحمل اذیتاش رو ندارم ... خیلی دعا می کنم که برای دکترا هم قبول بشه تا یه چند سال دیگه هم به خاطر این از دستش راحت بشیم . بعدش هم اگه خدا بخواد خودم دانشجو می شم بعد دیگه نیست که بخواد اذیتم کنه . آقا من می خوام داداشمو حراج کنم هرکی خریداره بیاد جلو ! خریدارا زیادنا زود بیا تا تموم نشده ... دختر خاله هام که می گن اگه نمی خواینش بدین داداش ما بشه ! ولی نه نمی خواد بذار باشه گناه داره بعد یهو دلش برای خواهر کوچولوش تنگ می شه  ...

توسط: نرگس |پنج‌شنبه 7 تیر 1386 , 23:17|  نظرات: 19