X
تبلیغات
رایتل
وب نوشته های من

وقتی رسیدیم مدینه من خواب بودم .بچه ها که بیدارم کردن گیجه گیج بودم .با کلی زحمت خودمو از اتوبوس کشیدم پایین . تلو تلو می خوردم و به زور ساکمو می کشیدم . رفتم یه راست تو هتل .لابی هتل خیلی کوچیک بود . هم بچه های شیراز هم بوشهر اونجا بودن به خاطر همین نصفشون تو خیابون ایستادن .من سرمو گذاشته بودم رو شونه ی یکی از بچه ها و چرت میزدم .کلی دقت کردم تا صدای مدیر هتل رو بتونم یشنوم . از طرف بعثه (از املاش مطمئن نیستم) مقام معظم رهبری برای هتل ایرانی ها عوامل ایرانی فرستاده بودن . مدیر هتل اسمش آقای حسنی بود . شروع کرد صحبت کردن و خوشامد گویی کرد و بعد گفت احتمالا همتون باید متوجه ی مسجدالنبی که انتهای خیابونه و از اینجا پیداست شده باشین . ولی من متوجه نشده بودم . خواستم برم نگاه کنم ولی بدنم نمی یومد ! خلاصه بعد از این که کلی حرف زد و هر ۵ دقیقه یه بار تاکید کرد که به خاطر این که میدونه ما خسته هستیم سخنش رو کوتاه کرده ولمون کرد بریم بخوابیم . با بچه رفتیم و اتافمون رو پیدا کردیم . طبقه ی ۴ بودیم . اتاق ۴۰۷ . یه اتاق سه تخته من به اولین تختی که رسیدم خودمو انداختم روش و گرفتم خوابیدم . هنوز چشم گرم نشده بود که تو تلفن (یا به عبارتی بلند گو) اعلام کردن پاشین برای نماز صبح . با یه بدبختی و خواب آلودی اولین نمازمون رو تو عربستان ـ مدینه خوندیم . صبح با صدای در از خواب بیدار شدم . رفتم در رو باز کردم دیدم یکی از بچه هاست می گه مگه نمیاین حرم ؟ گفتم چرا میام . گفت خوب زود بپوش . ما سریع پوشیدیم رفتیم پایین دیدم هیشکی نیس ! بعد مدیر هتل اومد گفت کجا خانوما ؟ گفتیم حرم ! گفت اتوبوس رفت شما هم نمیتونین تنهایی برین مخصوصا که روز اولتونه ! ما هم غمگین و افسرده رفتیم بالا . یهو یادم اومد که حرم از تو پنجرمون پیداست . دویدم رفتم دوربین رو برداشتم و هم از دور زیارت کردم هم عکس گرفتم .

بعد از ظهر برای نماز مغرب و عشا قرار بود بریم حرم . نمی دونستم چه حسی باید داشته باشم . دلم یهجوری بود . اولین باری بود که می خواستم مسجد پیغمبر رو که همیشه تو تلویزیون میدیدم و حسرت دیدنش رو می خوردم از نزدیک ببینم . اتوبوسمون یه جا تو خیابون وایساد گفت بقیه راه رو باید پیاده برین. از خیابون رد شدیم بعد وارد یه پاساژ شدیم که همش طلا فروشی بود .از او پاساژ که رد شدیم گلدسته های حرم پیدا اومد . نمی دونستم با دیدنش چطوری میشم ؟! اما از همون موقع احساس کردم نفسم تو سینه حبس شده . وقتی رو به رو حرم قرار گرفتم تنها کاری که از دستم بر می اومد این بود که فقط بایستم و با تحسین نگاه کنم . من گریم نگرفت . نمی دونم چرا ؟ خیلی ها بهم می گفتن بی حسم . ولی من احساس می کردم اینا همش خوابه . هنوز باورم نشده بود . بعد از اون دفعه دفعات زیادی رفتم و بیشتر نمازهام رو اینجا پشت سر پیغمبر خدا و به جماعت خوندم . وای نمی دونین کسی که قران میخوند چقدر قشنگ و دلنشین می خوند . چقدر اذون اونجا دلنشین بود . چقدر حال و هوای اونجا دلنشین بود ... خدا نصیبتون کنه . نصیب منم بکنه که یه بار دیگه برم ...

این عکس مسجدالنبی که از انتهای خیابونی که هتل ما توش قرار داشت پیدا بود . اسم هتلمون قصرالکریم بود .

اینم عکس قاچاقی که از مسجدالنبی گرفتم .

 

 

 

 

 

تو پست بعدی عکس های مسجدالنبی رو می ذارم .

ادامه دارد ...

توسط: نرگس |دوشنبه 5 شهریور 1386 , 13:51|  نظرات: 24