X
تبلیغات
رایتل
وب نوشته های من

خییل وقته که آپ نکردم و مخصوصا این که خیلی وقته که از حج نامه ی عزیزم عقب افتادم ...باید دیگه دست از تنبلی بردارم و شروع کنم به نوشتن . باید تمومش کنم ... تا بعدا که می خونمشون خاطراتم زنده بشه و لذت ببرم ... بریم سراغ اصل مطلب :

روضه رضوان :

باز هم مثل همیشه تو تلفن اتاق اعلام کردن که برای نماز صبح بیدار شین ... بیدار شدیم ... خانم آفنداک اومد گفت که قراره بریم روضه ! من که نمیدونستم روضه چیه یا کجاست . نمی دونستم هم که قراره چقدر طول بکشه . دست نماز گرفتم و لباس پوشیدم و آماده ی رفتن شدیم ... رفتیم سوار مینی بوس شدیم و طبق معمول وسط راه پیادمون کرد و بقیه راه رو خودمون رفتیم .

 باورتون نمیشه . من وقتی بار اول برای نماز صبح بیدارم کردن که بریم حرم کلی بد و بیراه گفتم . هی می گفتم ساعت ۳ کی بیدار میشه بره اونجا نماز بخونه ؟ فکر می کردم ما تنها کسایی هستیم که داریم این کارو میکنیم . از قضا اون روز سرویس هم نداشتیم و مجبور شدیم پیاده تا مسجد النبی بریم ...وقتی پامو تو خیابون گذاشتم فکر کردم دارم خواب میبینم ! چه جمعیتی !!! همه از همه طرف میومدن و به ما می پیوستن . از خیابون های فرعی همه وارد خیابون اصلی می شدن و به سمت مسجد پیغمبر حرکت می کردن . هر چی جلوتر می رفتی به سیل جمعیت افزوده تر می شد و من بیشتر در ناباوری خودم غرق می شدم ! این منظره چقدر توی محوطه ی حرم دیدنی بود ... نمی دونم چه جوری توصیفش کنم ... همه از همه طرف به یک نقطه جذب می شدن ... واقعا زیبا بود ...

بینش فاصله افتاد ... ادامه :رفتیم وارد ساختمان مسجد النبی شدیم ... رفتیم و پشت نرده های چوبی که قسمت زن ها و مرد ها رو جدا می کنه نشستیم ... اذان گفته شد و همه برای اقامه ی نماز بلند شدیم ... نماز تمام شد .گفتن باید تا ساعت ۷ همونجا بمونیم تا در را باز کنن و بریم روضه . من همچنان منتظر بودم روضه رو ببینم . از حرف های دیگران این جور به نظرم اومده بود که روضه یه ساختمونه !! بعد از یک ساعت تقریبا معینه (روحانی زن کاروان) گفت که بلند شین . کلی خوشحال شدم . فکر کردم داریم میریم روضه ولی دیدم باز رفتیم و پشت همون نرده های چوبی نشستیم . پرسیدم چرا اینجا نشستیم ؟ گفتن این نرده ها باز می شه و روضه پشت این نرده هاست ! من هم فکر کردم که روضه بلافاصله پشت اون نرده هاست . رفتم و هرچی سرک کشیدم چیزی ندیدم ...بچه ها گفتن بلند شیم بریم جلوتر تا زودتر بریم داخل . منم به تبعیت از اونا همین کارو کردم ... یه خانم تهرانی پیشم نشسته بود . گفت شما دانشجویین ؟ گفتم نه دانش آموز !سر صحبت باز شد و خانومه گفت من اومدم برای خدافظی و امروز قراره بریم مکه . گفت تا حالا روضه اومدین ؟ گفتم نه ! گفت پس نیومدین . حواست باشه تا درو باز کردن بدو برو داخل . بعد سریع نمازتو بخون و بیا بیرون . اونجا اینقدر شلوغه که نماز هم میشه به زحمت خوند . خلاصه کلی ما رو ترسوند ...

ادامه دارد ...

توسط: نرگس |سه‌شنبه 27 شهریور 1386 , 15:24|  نظرات: 14