X
تبلیغات
رایتل
وب نوشته های من

دیدین ؟ باز هم تنبل شدم !!!

- خانومه تهرانیه داشت برام توضیح میداد که روضه چیه و چه اعمالی رو باید اونجا انجام داد . هر چی بیشتر می گفت شاخ من بیشتر می زد بیرون ! به ما در مورد هیچ کدوم از اون چیزا نگفته بودن ! در حدی که من نمی دونستم تو روضه رضوان چه خبره !!!

گفت که روضه ی رضوان به فاصله ی بین زری پیغمبر تا منبر ایشون می گن و گفت که این قسمت رو با فرش سبز پوشوندن که متوجه بشین . باز هم گفت که می گن روضه ی رضوان قسمتی از بهشته ! و احتمال میدن که حضرت فاطمه (س) رو اونجا دفن کرده باشن ...

گفت که باید پشت ستون توبه و مقام جبرئیل نماز بخونیم . اسم چند تا ستون دیگه هم گفت !

خلاصه بین حرفامون بودیم که یهو دیدیم جمعیت بلند شدن و دارن به یه سمت حمله می کنن ! ما هم برای این که له نشیم بلند شدیم ! تازه متوجه شدیم اون دری که ما انتظار داشتیم باز کنن رو باز نکردن و یه در دیگه که خیلی هم با ما فاصله داشت رو باز کردن . جمعیت به شدت می دویدن که بتونن زودتر از در رد بشن ! با این عجله ای که جمعیت داشتن من باز هم فکر کردم که روضه رضوان پشت همون نرده هاست !!

منم با جمعیت شروع به حرکت کردم ...از در که رد شدم دیدم هیچ خبری نیست ! با پرده یه راهرو تو قسمت مردا ساخته بودن که بتونیم از اونجا رد بشیم . هر چی می رفتم خبری نبود که نبود ... دیگه داشتم نا امید می شدم و فکر می کردم که اشتباه اومدم ...

ولی راه برگشتی هم نبود ... رفتیم تا بالاخره رسیدیم به یه جایی که همه نشسته بودن . بچه های گروه رو دیدم . یه کم خوشحال شدم و امیدوار از این که اشتباه نیومدم !! رفتم پیش گروه نشستم . بچه ها داشتن می پرسیدن پس گنبد سبز کجاست ؟! خانومه معینه گفت تقریبا بالای سرتونه ! بهش نزدیک بودیم ... خیلی نزدیک ... ولی نمی تونستیم ببینیمش ... سرک کشیدن ها و گردن کشیدن ها هم هیچ فایده ای نداشت ...

یه لحظه سرمو بلند کردم و یه دیوار سبز و طلایی خیلی زیبا روبروم یکم دورتر دیدم . می ترسیدم نگاه کنم ! نمی خواستم باور کنم فاصلم اینقدر با ضریح پیغمبر کمه !!! نمی دونم چرا ولی از نگاه کردن بهش شرم داشتم ... خودمو قابل نمی دونستم که اونجا باشم ... سرمو انداختم پایین . ولی نتونستم نگاه هم نکنم ! از معینه پرسیدم خودشه ؟! نگاه کرد گفت آره ! خودشه ! خودشه ! بچه ها نگاه کنید ! دیگه واقعا سعی می کردم که بهش نگاه نکنم !

خانم معینه گفت سعی کنین زیاد به دیوار ضریح دست نزنین چون به غیر از آرامگاه پیغمبر آرامگاه چند تا از خلیفه های سنی ها هم هست ! فکر کنم عمر و ابوبکر بود !

عده ای از جمعیت از جاشون بلند شدن و حرکت کردن ! مامورای عرب (زن بودن !) ما رو راهنمایی کردن به محوطه ی کناری که سر باز بود و سقفش یه چتر های خیلی بزرگ بود که اون موقع از روز بازشون کرده بودن !

بچه ها دوباره پرسیدن خانوم پس گنبد سبز کو ؟! من ناخداگاه برگشتم و پشت سرم و نگاه کردم و از بین شکافای چتر سبزیه خیره کننده و آرامش بخششو دیدم ! رنگش اونقدر قشنگ و شفاف بود که انگار همین الان کار رنگ آمیزیش تموم شده ! فقط همین یه تیکه ی کوچیک ! اولین نگاهم به گنبد سبز همین قدر ناچیز بود ... ولی خیلی نزدیک !

مامورا با ایرانی ها خیلی بد برخورد می کردن !!! تمام حواسشون هم فقط به ما بود ! مدام می گفتن ایرانی بشین ! حاجیه خانوم بشین ! به هیچ کشور دیگه کاری نداشتن و با کمال احترام با اونا برخورد می کردن ! نمی دونم لجشون با ایرانیا چی بود !

البته یه جورایی هم حق داشتن ! چون تمام کشورا به حرفشون گوش می کردن و منظم و مرتب و سر حوصله با نظم حرکت می کردن ! اما ایرانی ها واقعا عذر می خوام ولی مثل وحشی ها بودن ! باز هم عذر می خوام ولی ترکا خیلی بد رفتار می کردن !!! اونجا بعضی موقع ها واقعا خجالت می کشیدم از رفتار ایرانی ها ... چرا باید این کارا رو بکینم ؟!!

ادامه دارد ...


ب.ن : روز یکشنبه افطاری خانه ی وبلاگ نویسان بوشهر بود ... من و خواهرم هم رفتیم . خیلی خوش گذشت ... واقعا که بچه ها زحمت کشیده بودن ... من خودم شخصا شاهد بعضی از تلاش ها و تشنج اعصاب ها و فشار هایی که مدیر خانه به گلوی مبارک میاوردن بودم ... ! جا داره که قدر تلاش های همه ی بچه ها برای تدارک این مراسم رو بدونیم و از همشون تشکر کنیم ...

پ.ن : جای اونایی هم که نیومدن واقعا خالی بود ...

پ.ن : خیلی هایی که مشتاق دیدارشون بودیم رو از نزدیک دیدیم ولی متاسفانه سعادت دیدن بعضی های دیگه رو نداشتیم ... به امید این که دفعه ی بعد همه باشن ...

پ.ن : این پست غلط املایی زیاد داره ... دیگه به بزرگی خودتون ببخشین ... خیلی خواب آلود بودم نفهمیدم چی نوشتم :دی

توسط: نرگس |چهارشنبه 18 مهر 1386 , 02:05|  نظرات: 26