X
تبلیغات
رایتل
وب نوشته های من

بالا خره شروع به نوشتن کردم !

امیدوارم خدا یاری بده و تا آخر برم ...

بریم سر اصل مطلب :

قبل از ایران به نظرم کشور مالزی وارد شده بود . خیلی منظم و مرتب نشسته بودن و دعا می خوندن و بعضی ها هم مشغول خوندن نماز روی فرش سبز بودن ... با خودم گفتم وقتی می شه با این همه آرامش اعمالمون رو انجام بدیم پس این همه عجله و نگرانی برای چی بود ؟! بالاخره می رسیدیم ... در آینده ای به نزدیکی روبرومون ...

بالاخره نوبت ما شد ...

راه رو برای ایرانی ها باز کردن ... و تا این کا رو کردن کنترل اوضاع از دستشون خارج شد !

ملیت های دیگه از این کار ایرانی ها سو استفاده می کردند و همراه ایرانی ها وارد می شدن ! اصلا جلو رفتنم تحت کنترل خودم نبود ... صدای چلق چلق استخون هامو به وضوح میشنیدم ! تمام تلاشم فقط برای این بود که تعادل خودم رو حفظ کنم و زمین نخورم ! چون اونجا زمین خوردن مساوی است با زیر دست و پا له شدن و مردن  !!!

اونقدر جمعیت به هم فشرده حرکت می کردند و اونقدر هل می دادن و فشار میاوردن که جای سوزن انداختن هم نبود ! چه برسه به نماز خوندن !! تازه فهمیدم اینجا چه خبره !!!

۳تا از دانش آموزای شیراز سعی داشتن از این اوضاع استفاده کنن و نماز بخونن ... یکی نماز می خوندن و دیوار می گرفتن برای بعدی ! یکیشون داشت نماز می خوند که یه پیرزن ایرانی اومد رسید بهشون . یه جای پا خالی دید !! و از فرصت استفاده کرد و پا گذاشت رو سر دختره و رفت جلو تا یه قدم جلو تر باشه !! حالا بهش میگیم خانم جون داره نماز می خونه ها ! به نظرت با این کارایی که می کنی خدا عبادت رو قبول می کنه ؟! میگه به من چه !! میخواست نخونه !!!

چند لحظه بعد هم یه زن عرب رسید . تا دید داره نماز می خونه به احترام نمازش ایستاد !!

میون این گیر و دار یه خانوم حامله ی لبنانی هم اومده بود وسط جمعیت !! داشت از حال میرفت ! حالا هرچی هر کی به زبون خودش فریاد می زد که به این راه بدین بره بیرون امکان نداشت راهی به وجود بیاد !!! نمیدونم این دیگه اومده بود چیکار !! عشق محمد زده بوده به سرش ...

حاضرم قسم بخورم که نه خدا و نه پیغمبرش همچین زیارت و عبادتی رو اصلا قبول ندارن !!!

چرا سر حوصله و با تانی عبادتمون رو انجام ندیم ؟!

برای اونایی می گم که در آینده میرن ... اصلا عجله نکنید و وارد جمعیت به هیچ وجه نشید که اصلا به عبادتتون نمیرسین ...

خلاصه هر کاری کردم جایی روی فرش سبز پیدا کنم که نماز بخونم نشد که نشد ...و با فشار جمعیت از محوطه ی فرش سبز خارج شدم ...

خیلی دلم گرفت ... رفتم یه گوشه نزدیک در خروجی پیدا کردم و با وجود اصرار زن عرب که میگفت اینجا نماز نخون شروع کردم به نماز خوندن ... با دلی پر با خدای خودم راز و نیاز می کردم ... به خدا می گفتم خدایا چقدر کم سعادت و گناه کارم که حتی به اندازه ی یک وجب از خاک بهشتت رو برای من خالی نکردی که روش نماز بخونم ... و اینجا بود که چشمه ی خشک چشمام اولین قطرش رو فوران کرد ... با این وجود هم فقط همین یه قطره اومد ...

توی مدینه که بودیم فقط به همه چیز با بهت و حیرت نگاه می کردم ... با نا باوری ... .فقط می خواستم نگاه کنم تا شاید باور کنم ... اصولا هم در این موارد احساساتی نیستم به خاطر همین بعد از اون همه روز یه قطره اشک در اومد ...

رفتیم هتل ... گفتن برین تو رستوران و ناهار بخورین . رفتیم اونجا . از هر سو می شنیدم که به هم می گفتم رو فرش سبز نماز خوندی ؟! آره من خوندم ...

خیلی ها خونده بودن و این باعث می شد قلبم بیشتر بشکنه ...

آخه چرا من نتونسته بودم ؟!

 

                                                  *      *      *

یکی از همون شبا بود .

شبه آرزوها ...

می گفتن تو اون شب اگه اعمالش رو به جا بیاری هر آرزویی که داشته باشی بر آورده میشه ... من اعمالش رو انجام دادم ولی آرزویی به ذهنم نرسید ! اونجا همه ی آرزوهام پریده بود ...

فقط از خدا خواستم که هر چی خیره رو پیش بیاره و شر ها رو ازمون دور کنه ...

شب تو هتل بودم که داییم زنگ زد . گوشی که برداشتم بعد از سلام احوال پرسی می گه امشب شب آرزوها بودا آرزو کردی ؟! چه آرزویی کردی ؟!!! گفتم اعمالش رو انجام دادم ولی آرزویی به ذهنم نرسید و خواستمو از خدا بهش گفتم ...

اولین تماسشون بود . به خاطر همین ازم پرسید خوب تو که قبل از رفتنت اینقدر شوق رفتن داشتی و می گفتی تا اونجا نرسی باورت نمی شه حالا که گنبد سبز رو دیدی گریه کردی ؟!

گفتم هنوز گنبد سبز رو ندیدم ولی اولین باری که وارد مسجد النبی شدم نه ! گریم نگرفت ... ! داییم تقریبا عصبانی شده بود و دیگه کم کم می خواست بگه تو رو چه به سفر حج رفتن ؟!

واقعا هم منو چه به سفر حج رفتن ؟!

ادامه دارد ...


پ.ن ۱: عید همتون مبارک ... خوش به حال اونایی که الان تو مکه هستن و دارن خودشون رو برای اعمال عید قربان آماده می کنن ... خدا نصیب هممون کنه تا ما هم این سعادت رو داشته باشیم ... خدایا بازم دلم می خوااااااااااااااد بیـــــــــــــــــــــــااااااااااااااااااااااااااااااااااااام 

پ.ن ۲ : پرشیای مشکی ... H !

پ.ن ۳ : خدایا باران رحمتت را از ما دریغ مدار ... ! آسمون ببار ...

توسط: نرگس |پنج‌شنبه 29 آذر 1386 , 19:21|  نظرات: 12