دیشب با خاله اینا تصمیم گرفتیم بریم شام بیرون بخوریم . منم تازه از حموم در اومده بودم بدن و سینوسم هم که زپرتی !
خلاصه رفتیم که تو خیابون ساحلی کنار دریا بشینیم ... هرچی جلوتر میرفتیم جای پارک کم یاب تر می شد !!! به نظرم دیشب تموم ماشینای بوشهر ریخته بودن تو خیابون !!! بابام میگفت یعنی تو بوشهر اینقدر ماشین وجود داره ؟؟؟؟!!!!!
تازه مثل بلوار چمران شیراز جا هم گرفته بودن !!! با سبد ! بطری آب ! آدم (از بچه گرفته تا بزرگسال !!) !! نمی دونم از کی تا حالا مردم بوشر اهل گشتن و بیرون رفتن و شب نشینی شدن !! ما ساعت ۱۱ خواستیم بریم خونه یه خونواده تازه اومدن پهن کردن که شام بخورن !!
خلاصه به یه بدبختی جای پارک دو تا ماشین تقریبا نزدیک هم پیدا کردیم !!
رفتیم وسایلمون رو پهن کردیم نشستیم . من هنوز ننشسته سردم شد ! بابام هم از تو خونه گفته بود یه لباس گرم بیار سردت می شه ها ولی من یادم رفت !!
خلاصه دیشب کلی تک تک(از سرما tek tek) کردیم و کلی هم چشامون از تعجب ۴ تا شد ! از اول ساحلی تا نزدیکای خونه های شرکت نفت مردم نشسته بودن !!
هوای بوشهر هم که همچنان بس ناجوانمردانه دیوونه است !! یه دقه اینقدر سرده که میخوای یخ بزنی دو دقه بعدش ولی می خوای از گرما هلاک بشی و همچنان هم در انتظار بارون هستیم و از بس به آسمون ذل زدیم چشامون چپ شد !!
الان هوا ابریه لطفا دعا کنید بارون بیاد که اگه این دفعه دیگه بارون نیومد من خودمو میزنما !!
فردا امتحان فیزیک داریم . من حرکت دایره ای بلد نیستم
. سر کلاسش غایب بودم لطفا یکی بیاد یادم بده 
.
پ.ن: همیشه وقتی ناراحت می شم سعی می کنم قیافم خیلی معمولی باشه چون اصلا دلم نمی خواد کسی از دلم با خبر باشه ! به خاطر همین از آدمایی که وقتی ناراحت یا افسرده هستن یا حالا هر مرگه دیگه ایشونه و مدام هی اعلام می کنن خیلی بدم میاد !! به نظرم میاد که دوست دارن مورد توجه و ترحم قرار بگیرن !!
پ.ن ۲: خدا آدم های بیمار رو (چه روحی و چه جسمی) شفا بده ... !!!






دارم واقعا ذوق مرگ می شم !! من به خودم امیدوار شدم !!! من کنکور قبول می شم !!! کی گفته قبول نمی شم ؟!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!! هر کی گفته چشش در آد من قبول می شم !!!
امروز کارنامه آزمون سنجش رو دادن 



من می توانم ... از این به بعد می خوام درس بخونم ...
رتبه هام :
توی کنکور آزمایشی گروه علوم تجربی :
رتبه در شهر ۶۶ - تعداد شرکت کننده ۲۳۵
در استان ۱۰۰ - تعداد شرکت کننده ۶۶۱
در کشور ۱۰۰۰۰ - تعداد شرکت کننده ۳۲۲۴۶
توی کنکور زبان خارجی :(کل زبان های خارجی)
در شهر: ۱ - تعداد شرکت کننده: ۱۳۵
در استان: ۱ - تعداد شرکت کننده: ۲۷۷
در کشور : ۲۰۲ - تعداد شرکت کننده در کشور ۱۶۷۸۹
توی زبان اختصاصی خودم هم که زبان انگلیسی بوده رتبم تو شهر و استان ۱ و تو کشور ۷۰ شده ...
و دارم همچنان از خر ذوق و خر کیف می میرم آخه من هیچی درس نخونده بودم ... به خاطر همین تصمیم گرفتم دیگه بشینم درس بخونم مثه بچه ی خوب 
دو شنبه ی هفته ی گذشته جشن ازدواج دانشجویی دانشگاه علمی کاربردی بود و ار اونجایی که بابا جون منم به عنوان استاد نمونه انتخاب شده بود و قرار بود ازش تقدیر کنن ما هم تو اون مراسم شرکت کردیم .
متاسفانه گزارش تصویری ندارم آخه شارژ موبایلم تموم شده بود ... !
تا براتون بگم از مزدوجین جوان !!! اینا بحسابا جشن ازدواجشون بود اما یکیش بچش تو شکمش بود یکی دیگش هم تو بقلش
!!! جلل مخلوق !!!
منم باید از اینجا از بابام تشکر کنم و بگم که واقعا یه استاد نمونست ! حداقل برای من !!!
من تمام اونچه که از علم و دانش دارم و خیلی وقت ها معلومات عمومیم از هم سن و سالای خودم بیشتر بوده رو مدیون بابام هستم ... چون که از بچگیم بهم یاد داد که به اطرافم دقت کنم و در موردشون کنجکاو باشم ... همونطور که خودش هست !
بهم یاد داد که حتی سبز شدن یه دانه ی گندم هم معجزه است و اگه خدا نخواد حتی این اتفاق هم نمیفته !!!
همیشه به همه ی سوالام با حوصله جواب می داد و منو تحریک می کرد که در مورد اطرافم کنجکاو باشم و به طبیعت دقت کنم ... با هم تو زندگی پرنده ها ـ حشرات ـ گیاها و خلاصه همه چی سرک می کشیدیم ...
نمونه شدن بزرگ ترین استاد زندگیمو بهش تبریک می گم ...

دیشب رفتیم یه عینک فروشی . مرده طوطی داشت . البته ما هم به قصد طوطیش رفتیم داخل نه برای خرید عینک ... مرده طوطیش رو گذاشت پشت و اومد گفت بفرمایین . بعد مامانم گفت میشه طوطیتون رو هم بیارین ؟ :دی
مرده با طوطیش حرف می زد !!! به این نتیجه رسیدم که عقل من مشکلی نداره و از نظر این که با طوطیام حرف می زنم تک نیسم و یکی مثلم پیدا میشه !! آخه هر وقت هرکی میاد خونمون و من با طوطیم حرف می زنم میگن مگه این آدمه ؟ تو عاقلی ؟!!
خلاصه وقتی اومدم خونه انگار طوطی خان به رگ غیرتش بر خورده بود آخه اومد تو دستم !! گازم هم نگرفت !! فرار هم نکرد !! آروم نشسته بود پناه بر خدا !!
آخ فکر کنم این پستم زیادی طولانی شد ! حوصلتون می شه بخونینش ؟! :دی
بیکاراااا !!! :پی
۲ سال گذشت ...
به روایت زندگی ۲ سال که دارم توی این وبلاگ می نویسم و از این بابت خیلی خوشحالم ...
خیلی وقت ها خیلی چیزا بوده که دلم می خواسته اینجا بنویسم ولی می دونستم که نمی شه ! یا می نوشتم و پاک می کردم یا تو دلم نگه می داشتم و کلا از نگارشش منصرف می شدم ...
ولی با این وجود باز هم تونستم خاطرات تلخ و شیرین زیادی از زندگیم رو ثبت کنم و با شما به اشتراک بذارم ...
هر دفعه می نوشتم و به شوق دیدن نظرات و هم دردی های شما وبلاگم رو باز می کردم ... فکر نمی کنم هیچ چیزی برای یه ولاگ نویس دلگرم کننده تر از نظرات دوستانش باشه ...
و اما من ۲ سال که با شما هستم و هر روز داره به دوستام اضافه می شه و نمی دونم اگه اینجا رو نداشتم بعضی وقت ها باید چیکار می کردم ...
خوشحالم ... خیلی خوشحالم که بین شما هستم و با یه دنیای متفاوت آشنا شدم و تمام این خوشحالی ها رو مدیون وبلاگ عزیزم هستم ...
تولدش مبارک ...

پ.ن ۱: ۲۰ آبان ۸۴ (اولین پستم !)
پ.ن ۲: ۲۰ آبان ۸۵ (یک سالگی وبلاگم !)