امپراطور دریا Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

سلام !!!!

بالاخره اومدم !

تو این مدت بهم سر هم می زدین ؟!

دست اونایی که سر می زدن درد نکنه ...

والله کامپوترم سوخته بود ! یعنی پاورش سوخیده بود به خاطره همین دیگه روشن نمی شد !

دلمان بسی برای اینترنت تنگ وابیده بود ! :دی

از چی بگم ؟! از کجا بگم ؟!

پست قبلی رو که می بینم خیلی دلم میگیره ...

فسقلی مرد !

خیلی گناه داشت . خیلی پاش زجر کشیدم ! هم خودم هم بابام

مریض شده بود . کلی زحمت کشیدیم تا خوب شد . ولی به خاطره مریضیش خیلی ضعیف شده بود و خلاصه دیگه ...

و اما کنکور ! خیلی هاتون در مورد کنکور پرسیدین ! ممنون که به فکرمین .

تا حالا ۳ تا کنکور دادم . یکی کنکور تجربی . به نظر من آسون بود . اگه خونده بودم خیلی خوب می تونستم بزنم و الان هم با وجودی که نخونده بودم احساس می کنم خوب زدم ! البته اینا همش در حد حرفه ! وقتی نتیجش بیاد معلوم میشه ...

کنکور بعدی کنکور زبان بود . اون خیلی سخت بود !!!!!

عمومی هاش بدک نبود . دینیش خیلی سخت بود !!!! ولی تخصصیش هم خیلی سخت بود ! مخصوصا این که من هم خوابه خواب بودم ! صبحش کنکور تجربی داده بودم . رفتم خونه یکم استراحت کردم یه ذره غذا خوردم دوباره ۲:۳۰ اومدم از خونه بیرون !

اون روز حسابی خسته شدم !

بعدش هم کنکور غیر پزشکی آزاد بود که عمومی هاش خیلی خیلی آسون بود . تخصصی هاش سخت بود اما زیستش آسون بود .

حالا مونده یه کنکور پزشکی که احتمالا نمی رم بدم ...

حوصله ی این که بخوام تا کازرون برم ندارم . تازه اگه قبول بشم هم نمی رم ! چون ترمی ۲ میلیونه ! پس از همون اول ثبت نامش اشتباه بوده !

دیگه این که بالاخره کاسکو خریدم ! بیچاره هر ۳ ۴ روزی یه بار اسمش تغییر می کنه !

حالا فعلا یکی صداش میکنه کی کی یکی هم صداش می کنه ویکی :دی

اسم هایی که تاحالا داشته : عسل ! یوگی ! شادی ! کوکل (cocol) ! بماند اسم هایی که اطرافیان پیشنهاد می دادن مثله : mondu ! آ تقی ! و غیره ... !

دیگه همینا ...

بهتون سر میزنم .

تا بعد ...

یه جونوری دارم اسمش فسقلیه ! برای این که بخوای ببینیش باید از ذره بین استفاده کنی !!!

هر کس خواستش بیاد بگه تا بدمش بره !

پدرمو در آورده !!! ۲ ثانیه یه بار غذا می خواد !!!

یه بار که بش غذا دادی دیگه می گیره می خوابه ! وقتی هم غذا می خواد حلقشو یه جوری باز می کنه که آدم هم توش جا می شه !!!

بعضی وقتا یهو وسط غذا خوردن چرت می زنه ! غذا تو دهنشه ها ! هنوز پایین نرفته که یهو می بینی گرفت خوابید !

بیچاره معتاده ! همش هم در عالم نعشه گی به سر می بره !

 

دیگه صدای ویق ویقشو خودتون تصور کنین !!!! این تصویرش در حال غذا خواستنه !

بقیه عکساشو تو ادامه مطلب ببینید ...

 

پ.ن : لازم به ذکر است که این جانور موذی یک جوجه بلبل می یاشد !

 

ادامه مطلب ...

مامان بزرگم هم دیروز به سلامتی از مکه برگشت .

خودش اول از هرچیزی به مامانم گفت تسلیت میگم عموتون مرده ! مامانم جا خورد ! گفت پس تو میدونستی ؟! یهو مامان بزرگم زد زیر گریه ، گفت پس مرده ؟! تا نگو می خواسته یه دستی بزنه و از زیر زبونه مامانم حرف بکشه که کشیده !

این از مامان بزرگم .

دیروز هم که کل روز رو بیرون بودم و اصلا زبان نخوندم ! امروز هم که امتحان زبان داشتیم . شب قبلش هم تا صبح نخوابیده بودم . دیشب هم ساعت ۲:۳۰ خوابیدم . هیچ هم درس نخونده بودم . جون کلم ساعت گذاشتم رو زنگ که ساعت ۵:۳۰ بیدار شم درس بخونم . ساعت ۵:۳۰ هم موبایلم که زنگ خورد خفش کردم و گرفتم خوابیدم و وقتی فهمیدم که شده ساعت ۹:۵۰ و داداشم اومده میگه مگه نمی خوای بری امتحان بدی ؟! من بلند شدم میگم امتحان ؟! امتحان چی ؟! ساعت ۱۰:۳۰ هم امتحان شروع میشد !

تازه یادم اومد که وای امتحان زبان دارم و هیییییییچ نخوندم !!!!!

دیگه بلند شدم رفتم مدرسه .

رفتم دیدم برای صندلی هامون هم شماره گذاشتن و هرکی باید سر جای خودش بشینه . یکی از بچه ها هم هیچی نخونده بود به امید تقلبی که دیگه نمی تونست تقلبی کنه !

قرار شد یه صندلی بیاد اینورتر تا من بهش تقلبی بدم . سوال اول و دوم هم بش دادم ولی مراقب فهمید جابجا نشسته اومد بلندش کرد !  گناه داشت بیچاره ...

و اما بریم سراغ جلسه دیروز ...

من ساعت ۴:۳۰ مامان بزرگم می رسید و متاسفانه نتونستم بیام ...

چه خبر شده آیا ؟! یهو زلزله افتاده بین همه !!!

این بچه بازیا چیه ؟! یکی بیاد قشنگ برای من توضیح بده !!

همه دارن استعفا می دن ! یعنی چی اونوقت ؟! دلیل این استعفاها چیه ؟!

چرا دارین اینقدر به هم می پرین ؟! مگه چی شده ؟!

اگه اختلافاتتون شخصیه که هیچ ربطی به خانه نداره و باید بین خودتون حلش کنید و حق ندارید خانه رو به هم بریزین ! اگه هم که مربوط به خانه میشه به طور واضح بگین تا همه بفهمن چون به ما هم مربوط میشه !

اصلا مثل این که قبل از این که خانه به طور رسمی تشکیل بشه و بریم رای گیری کنیم اتحادمون بیشتر بود ! با هم بهتر کنار میومدیم !

مشکل از کجاست ؟! از این که میگین خانه تو خواب زمستونی فرو رفته ؟!

آره واقعا یه مدت از هیچ کس خبری نبود ولی این اواخر که خوب شده بود !

دیگه انتظار چطور فعالیتی رو دارید ؟! خانه که فکر نمی کنم در آمد و بودجه ای داشته باشه که بتونه برنامه های بهتر از این راه بندازه ، داره ؟!

من همیشه تو فکر این بود که پول این کیک و آبمیوه و اینارو کی می ده ؟!

این برام واقعا یه سواله ! خانه در آمدی داره آیا ؟!

انتظار اردو و گردش و تفریح و این چیزا رو دارید ؟! خوب این رو هم در نظر بگیرید که اینجا ایرانه و ما تو بوشهر زندگی میکنیم ! هرجا بخوایم بریم با هم باید بریم دیگه ؟! که اون فکر می کنم مشکل باشه که چندتا دختر و پسر بخوان با هم راه بیفتن برن جایی با این وضعیت فرهنگ مردم و جو جامعه ...

مشکل کدومه ؟!

برای منم لطفا توضیح بدید . من متاسفانه در جلسه ی دیروز حضور نداشتم ... !

جناب آقای دشتی شما رو اعضای خانه انتخاب کردن . لطف کنید و دلیل استعفاتون رو برای اعضای خانه شرح دهید ! نقطه سر خط .

 

پ.ن ۱ : دوباره تخمه آفتابگردون کاشتم . ببینین چه قشنگ از خاک در اومدن !

پ.ن ۲ : اون ۳تا اولیا ! ببینین چه بزرگ شدن !

پ.ن ۳ : پرورش زنبور هم به اجبار راه انداختیم ! گوشه به گوشه ی حیاطمون زنبور لونه کرده پناه بر خدا ! یکی نیست بگه کی کارت دعوت فرستاد ؟!

پ.ن ۴ :ماهی تنوری !

پ.ن ۵ :انجمن موش کشی هم راه انداختیم ! شبی یه موش کشته می شود !

سلام . چطورین ؟؟!!!

من که اصلا خوب نیستم ! پس فردا امتحان ریاضی دارم . هیچ نخوندم ! مریض هم شدم ! باز وسط امتحانا و سرماخوردگی من !!!

خواب بودم که بابام اومد صدام کرد گفت نرگس بدو بیا که گلات در اومدن !

منم با اون حال بدم که تمام تنم درد می کرد یهو شارژ شدم و از جام پریدم بیرون و بدو تو حیاط !

دیدم یکی از اون سه نقطه ای که کاشته بودم در اومده ...

دو نقطه ی دیگشو موش خورده بود ! نامرد خاک رو کنده بود و تخمه های آفتابگردون من رو در آورده بود خورده بود !!!!

روزی که کاشتمشون ۵ دقیقه بعد رفتم به بابام می گم بابا در نیومدن ؟!

بابام میگه والله تا اونجایی که من یادمه ۷ ماهه دنیا نیومدی ! برو ۲ ـ ۳ هفته دیگه بیا !

و حالا بالاخره ۳ تاش در اومد ...

۹ تا کاشته بودم . ۶ تاش به رحمت ایزدی پیوست و ۳ تاش سبز شد .

اینم عکسشون :

 

دیدین چقدر کوشمولو هستن ؟!

من گل آفتابگردون خیلی دوس دارم . تازه میشه تخمه هاشو هم خورد !

یه مصرف دیگه هم داره ! غدای پسر قند عسلمو هم جور می کنه .

بابام هم گوجه فرنگی و فلفل کاشته .

یه باغچه هم گذاشتم مخصوص گل . هنوز چیزه زیادی توش نکاشتم .

ولی خیلی کیف میده بزرگ شدنشونو نگاه کنی  .